اللهم عجل لولیک الفرج
باور نميكردم كه همه زندگيم يك پنجره باشد پنجره اي كه بارها و بارها ديده بودمش، اما نه اين گونه. خدا جونمممممم .... خدااااااااا ....... ...یا اله العاصین... راستی هنوز نویدت را در گوش دارم ، با تمام ناشنوایی گفته هایت . "السابقون السابقون اولئک المقربون" من می خواهم در بازگشت دوباره به سویت از دیگر مذنبین و نادمین سبقت بگیرم . چون چند صباحی دیگر "انا لله و انا علیه الراجعون " ... می دانم که ای دوست نه گفتن برای تو نیست چون تو را همیشه با "بسم الله الرحمن الرحیم " می شناسم . بزرگوار کلام من حرف سر به صخره خوردگان است ... "از آن روزی که ما را آفریدی به غیر معصیت چیزی ندیدی خداوندا به حق هشت و چارت گذز از ما گنه دیدی ندیدی " كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست... مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود... به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت... دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ... السلام علیک یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، السلام علیک یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) سلام، مشتری های مغازه مشکل گشایی محمد (ص)؛ سر سفره چاشت صبحگاهی نشسته اید، بفرمایید خرمای خودشناسی! بفرماید لقمه حلال زیارت مدینه! اگر در صف « صبر» بایستید، در چایخانه« چشم انتظاری» زیارت این پیغمبر مهربان، برای همه دل های دور افتاده، جا هست . این جا مدینه است، شهر پیغمبری که وقتی با دست عطوفت اش پرده های بی سوادی را کنار زد، سواد شهر علم را نشان داد. مردم! طبیب دردهای شما اینجاست؛ رسولی که با تواضع خود، ثابت کرد، سجده در برابر خدا، نافع ترین دارو برای جوش «غرور» است. این جا مدینه است، طولانی ترین سریال سرسپردگی، بازیگران: مخلص، حق الزحمه: ثواب، تصویر بردار: جبرئیل، کارگردان: پیامبر اعظم(ص). این جا زائرها زود تر از خورشید بیدار میشوند و هنوز، آسمان در تردید دو رنگی فلق مانده که با دل های شکسته و بی رنگ، از زیارت مزار بر میگردند. چه صبحگاه با صفایی است .... در فاصله حرم پیغمبر تا قبرستان بقیع، تا چشم کار میکند گل افتابگردان ارادت و زیبا تر از آن، شُک شیرینی است که باید رو به کدام خورشید ، عرض حاجت کرد: محمد مصطفی (ص) یا بیت الاحزان فاطمه زهرا (س) ..... لحظه ای صبر کنید! من انگار در جیب قصه های مدینه یک عکس یادگاری از فاطمه(س) پیدا کرده ام: در عصر انجماد عاطفه و ایمان که مردم زمانه، دختر را مصیبت آشکار میخوانند و رسول خدا را به سنگ کنایه « ابتر» از مقابل خویش می رانند، پیامبر، دخترش را بسیار بلند پایه میدارد: یا رسول الله اسم دخترت را چه گذاشتی؟ فاطمه (س). اسم اش از ریشه « فطم» است. یعنی « بریده شده» چون خدا، او و شیعیان اش را از آتش دوزخ، بریده و جدا کرده است . رسول خدا بهتر میداند آن چه از وحی نازل شده، در جام جان فاطمه (س) هم چکیده است. مهر پیامبر به دخترش، بسیار برتر و با اهمیت تر از دوستی یک « پدرودختر» به حساب می آید. اگر فاطمه خلاصه قرآن، عصاره وحی و امید محمد در برابر طعنه های کفار نباشد، مگر می شود، زهرا (س) را نمونه دوستی خدا و غضب اش را غضب خدا نامید؟ خدایا چقدر بی صبرم برای دیدن این بارگاه توسل یعنی« جنت بقیع» . راه می افتم و در مسیر پر ترافیک ادم ها و فرشته ها، خودم را به پلکان این آرامگاه فریاد های خاموش می رسانم. ازدحام جمعیت، کتف های سنگی پلکان را به بانگ بیدارباش بامدادی زائرین بقیع، از خواب بیدار میکند. مشتری های غربت از راه میرسند و زیر نگاه لاجوردی پگاه، خود را به در بقیع میرسانند. ... دانه......دانه....گندم، دانه،دانه..... صدای پسرک دانه فروش، جلوی بالکن های بهاری بقیع، دلم را به کنسرت دلگیر بال کبوتران و سکوت حزن انگیز این قبرستان میبرد. پا آهسته بگذارید بر این مزار خاک فرش که این جا مینای دل اولاد رسول (ص) مدفون شده.... شعر دلدادگی ات را دانه کن برای این کبوتران که شاید فقط آن ها به خاطر داشته باشند که جنت بقیع، زیارتگاه همه مسلمانان است، همه آن ها که به دختر پیغمبر، سلام میکنند در سرآغاز هر زیارت. صدای این همه سلام، من را می برد درخانه ائمه بقیع ، در خانه ام سلمه، در خانه خانم ام البنین ، در خانه عمه های رسول الله ، و در خانه همه خفتگان در بقیع ....... با ادب و عقب عقب از بقیع بیرون می آیم، تا ثواب بیش تر دانستن درباره این تربت ستاره نشان، چهره زیارت امروز مرا کامل کند. بر میخورم به جمعیت زیادی که دور یک سید روحانی حلقه زده اند. صدای مه گرفته سید ، جای خالی تحریف را با مروارید های دانایی پر میکند. گوش میسپارم...... چقدر این حرفا دل زائران را جلا میدهد. ... « خدا را شکر کنیم که در این دریای ظلمت زده دنیا، یه فانوس دریایی و یه ماه بی نظیر هست به نام فاطمه(س) تا ما راه فضیلت رو گم نکنیم. جماعت! کدوم یک از ما کتاب زندگی حضرت زهرا(س) رو به دقت، مرور کرده؟ شده تا حالا یه برگ از « سرمشقی» رو که او با « خوف و خاطره و خطر» برامون نوشته و به یادگار گذاشته، درست بنویسیم؟؟؟؟؟ شده یه بار هم که شده از پاک منشی، اندیشه مترقی، آیین همسرداری......چی بگم! از کمال جویی و حق طلبی فاطمه(س)، سخنی به میان بیاریم؟؟؟؟ فاطمه، زینت زنان شد به سادگی، رشک فرشتگان آسمان شد به پاکدامنی، فاطمه، خلاصه قرآن شد به کوثر نفیس طهارت و افتخار، خلقت خدای رحمان شد به سرمایه عصمت . جماعت ، یه روزی در همین مدینه، چنین آیینه ای رو شکستند و پاره تن پیغمبر رو .....». حرف های سید، من را می برد تا غربت یک مزار بی نشان! کبوتر ها اما، راز این مزار را خوب میدانند؛ مزار فاطمه(س) در قلب مسلمین است . کبوتر ها سلام میکنند و سینه ها مدینه میشوند! اولین دیدار با مسجد النبی(ص)، برکه دیدگان هر زائری را از اشک حیا پر میکند. چه قصه هایی در این زمین پاک خدا جریان دارد؟ خاطره روزهای رنج رسول خدا که در مدینه سینه اش مزرعه محبت و مساوات بود ولی دست دشمن فقط داس دو روریی. زائرین مدینه در دوچیز با هم مشترک اند: دین اسلام و اشک صداقت! آدم هایی با پوست پنج قاره، مردمی با هزار رنگ و هزار درد، اما بی رنگ و بی ریا در برابر این گنبد..... این مرقد. ... و« الله اکبر» زبان وحدت این همه مسافر است . نماز، نخ تسبیح دانه دل هایی است که از هم جدا افتاده بودند و چه دل میبرد صوت خوش امام جماعت، اما خوش تر از آن، زیارت با معرفت است که کوزه پر از سوال مرا، امشب در کنار دریای علم یک عالم کشانده، من، مشتاق ام و او خوش قول! از راه میرسد با دو تا لیوان آب زمزم و شروع میکند به ریختن مستی معنویت در جام چشم من: ـ « زیارت مدینه، دیباچه سفر به قبله است تا یاد بگیریم دین ما بدون محمد(ص)، کعبه بدون علی(ع)، و علی (ع) جدای از زهرا(س) ممکن نیست». بیهوده دنبال مزار حضرت مرضیه نگرد. فاطمه(س) قفل کل یک سوال است که پی بردن به آن، قلعه های محکم جهل را میشکند و حق را به آغوش مردم باز میگرداند. کدام سوال؟ این که چرا شاهکار آفرینش، این پایگاه مهر و معرفت و بینش را از چشم حقیقت جوی ما دور کرده اند؟! خدا وکیلی چرا بین ما و فاطمه زهرا(س) این قدر دیوار دوری است؟ اشک شیفتگی ما ، عقلمان را به روضه داری دعوت کرد و ما تصور کردیم شیعگی و پیروی از فرهنگ فاطمه تنها در برکه کوچک شعر و مرثیه، خلاصه میشود؛ حال آن که علمای بزرگ و دینداری کهنسال و با اخلاص، پس از سال های درس و بحث و عبادت و ریاضت، باب شفاعت از در خانه این بانوی نور و نجابت میجویند. اصلا محبت فاطمه هیچ ربطی به شیعه بودن ندارد. این همه مسلمان که در مسجد النبی (ص) نماز میخوانند، کافی است یک لحظه فکر کنند که این سلطان بی رقیب عالم اسلام، دختری داشت که خیر کثیر(کوثر) پیامبر بود و پدرش او را ریحانه و ام ابیها می خواندو قرآن را کلمه به کلمه با او نفس میکشید. فاطمه، میهمان نواز جبرئیل بود و در خانه ای بزرگ شد که میوه اش فقط کلام وحی بود. با چه کسی ازدواج کرد؟ با علی(ع) که پیامبر او را بر هر دوستی ترجیح میداد و او را برادر و وصی خود می نامید . خدا، قرآن ، پیامبر، علی، فاطمه.... این پنج رکن را با انگشتان ایمان ات پاسخ بده! حالا به صفحات تاریخ باز گرد. میگویند دختر پیامبر، جوان در گذشت. شاید 75 شاید هم 95 روز پس از رحلت رسول خدا(ص). می گویند روز های اخر عمرش، بسیار میگریست، طوری که مردم مدینه از گریه های او بی تاب بودند! چرا فاطمه(س) انقدر بعد از پیامبر بی تاب بود؟ چرا او را شهید کردند؟ چرا مزارش را از چشم مردم زمانه اش پنهان ساختند؟ نه، نه، فاطمیه ، ربطی به شیعه بودن یا نبودن ندارد. کافی است بگویی: « اشهد ان محمد رسول الله» و بعد فکر کنی که این پیامبر، دختری داشت که همسر علی بود ومادر حسنیین(ع)! از مسجد النبی بیرون میآیم. مسلمانان جلوی غریبستان پر سوال بقیع، جمع شده اند. در جنت بقیع را بسته اند، اما انگار همه با زبان اشک می گویند: « هر قدر هم در این خاک، تابلوی عبور ممنوع » بکارید با «عبور آزاد» اشک چه میکنید؟ با بزرگراه بزرگداشت اهل بیت پیغمبر (ص) چه میکنید؟ بر میگردم تا گنبد گرامی عشق، مزار محمد(ص) را نگاه کنم . اشک میریزم.... فقط میتوانم به پیغمبر بگویم: ـ « یا رسول الله ، عشق تو، نامه ای است که در پاکت هیچ قلبی، جا نمی شود». و در آخر اینکه : فاطمه(س) همدوش تنهایی های زائر مدینه است! به حرم با شکوه پیامبر(ص)، به هتل های سر به فلک کشیده این شهر، به بازار چنبره زده دور بقیع، نگاه کن و به یاد بیاور دختر این پیامبر را که در فاصله دو – سه ماه بعد از رحلت رسول خدا، گرد شهر مدینه میگشت، در خانه ها را میکوفت، حدیث پیامبر و آیات قرآن کریم را در شان اهل بیت (ص) میخواند، اما گوش دنیا کر شده بود و صدای آسمانی فاطمه(س) را نمی شنید. سردی از خود ماست . ولی تا یاد فاطمه (س) کنی، گرمای شکفتن در برگ برگ رگ هایت، جریان می کند. فاطمیه، مادر عاشوراست، فاطمه (س) همه روز ها را به نام خود سند زده است . چند وقتی است که از زیارت برگشته ام . تمام لحظات من، شده اشک دوری از بهشت بی تکراری به نام مکه و مدینه! آخ، یادش بخیرآن نماز های اول وقت کنار روضه رضوان نبوی(ص).... و چه چنگی به دل میزند این عکس آخر از مدینه، شبی که با کاروان اعزامی دانشجویان دانشگاه های تهران نشستیم کنار باب جبرائیل . این عکس تصویر شیشه ای صفحه کامپیوتر من شده و لمس کردن اش، غم می بارد . عطر مدینه می آورد. شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده میکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت مینمود؛ تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند. داستانهای علوی، ج4، ص210/ دارالسلام عراقی، ص301. نشسته ام اينجــــــــا تنها در اين اتاق به ياد لحظا ت شاعرانه ام در ايامی که ! تنها و تنها فقط با نوشتن برای لحظاتی چند از اين عالم خاکی! رها ميشدم ...در حالی که مدتهاست که ديگر از نوشتن هم هيچ نميبينم !
بازم من ...تو خلوت هميشگی خودم....و خدايی که همين نزديکی است!
سوخته های سقا خانه ی دلم را در خيال سيال فضا رها ميکنم ..فضايی که تک تک مولکولهای آن را الان خاطرات گذشته ام پر کرده....می گريم و اشک چون شمع در پای چشمانم آب ميشود! امروز از سوخته های دلم بوی آشنايی به مشامم رسيد و آن بوی گلهايی بود که..... اشک ريختم و باز انديشه کردم که قبل از غروب خورشيد من نيز خواهم رفت من فقط برای لذت دلم ! و خواب باورهايم ٬ شايد هم برا ی دلخوش کردنه دل بينوایـــــــم می نوشتم روزگاری که کويری بود که گاه برآن ببارم ...
ميرم کناره پنجره ! سعی ميکنم بوی بهارو استشمام کنم ! پس با تمام وجود نفس ميکشم ...چشمامو ميبندم...شايد کاره درستی نباشه ....وای خدای من يعنی هنوزم من توی خواب زمستونی خودم به سر می برم ؟ بهارو بهونه کردم واسه نوشتن ... بهونه ی قشنگی پيدا کردم .نه؟ يه وقتايی موقع دلتنگيام ...همش اين دلم بهونه ميگيره .... وقتی خاطرات گذشته برام مرور ميشه ! دل گرفته هم عالمی داره.. اون وقته که بازم طاقت بغضم ميشکنه و بی صدا اشکام سرازير ميشن ....ياد گرفتم واسه هرچی مغرورم! ولی واسه دلم مغرور نباشم آخه به اندازه ی کافی غرور ديده.....
باور نميكردم كه همه چیز در این پنجره باشد. پنجره اي به وسعت همه نيازها.
پنجرهاي كه هر گوشه اش نمايانگر خواهشي است و من نيز شده بودم نيازمندي بر پاي اين پنجره.
پشت اين پنجره چه خبر بود؟.
خسته شده بودم. احساس سربار بودن همه وجودم را فرا گرفته بود. تحمل نداشتم. چيزي بزرگتر از بغضي هميشگي گلويم را ميفشرد.
چقدر صبر؟ چقدر استغاثه؟ آقا چقدر؟ چقدر؟
صداي پرپر شدن را ميشنيدم، صداي ناله، التماس، نياز. صداي بال بال كبوتران. اين چه هم همه اي است؟
منقلب شدم، گرمم شد، ازتب داشتم می سوختم .
شرمم از آن است که نامت را بر زبان جاری کنم ...
و یا آنکه با همان قلم ، "ن والقلم ما یسطرون" که بر آن سوگند یاد کرده ای، بخواهم بر مصحف ، زیبایی تمام یعنی اسمت را رقم بزنم .
چون به خاطر ازدیاد رذایل و ناپاکی های دهان وباطنم ، شرم از اوردن نامت دارم.
تو را هم به دیگر نام صدا می زنم ...... ای فریاد رس ........
من در تمام برهه زندگی ام در کشاکش همه سختی ها و طی همه لطف ها و مرحمت هایت شاید سر بلند بوده ام .
ولی امروز ...
با تمام تفاسیر و وجوه معنی " کلانعام بلهم ازل " را به تصویر کشیدم
من در جهل و قباهت رفتارم معترفم و دعایم "اللهم اهدنا صراط المستقیم "است

سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهلبیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور میباشند و دستشان به حرم مطهر نمیرسد.»
آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت میدانم و نهی از منکر واجب است.»
وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود میلرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت میکرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»
پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.»
| Design By : Night Skin |


