تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج


اللهم عجل لولیک الفرج

نشسته ام اينجــــــــا تنها در اين اتاق به ياد لحظا ت شاعرانه ام در ايامی که !‌ تنها و تنها فقط با نوشتن برای لحظاتی چند از اين عالم خاکی!‌ رها ميشدم ...در حالی که مدتهاست که ديگر از نوشتن هم هيچ نميبينم !‌

بازم من ...تو خلوت هميشگی خودم....و خدايی که همين نزديکی است!  

سوخته های سقا خانه ی دلم را در خيال سيال فضا رها ميکنم ..فضايی که تک تک مولکولهای آن را الان خاطرات گذشته ام پر کرده....می گريم و اشک چون شمع در پای چشمانم آب ميشود!‌ امروز از سوخته های دلم بوی آشنايی به مشامم رسيد و آن بوی گلهايی بود که..... اشک ريختم و باز انديشه کردم که قبل از غروب خورشيد من نيز خواهم رفت  من فقط برای لذت دلم ! ‌و خواب باورهايم ٬ شايد هم برا ی دلخوش کردنه دل بينوایـــــــم می نوشتم روزگاری که کويری بود که گاه برآن ببارم ...

ميرم کناره پنجره !‌ سعی ميکنم بوی بهارو استشمام کنم !‌ پس با تمام وجود نفس ميکشم ...چشمامو ميبندم...شايد کاره درستی نباشه ....وای خدای من يعنی هنوزم من توی خواب زمستونی خودم به سر می برم ؟ بهارو بهونه کردم واسه نوشتن ...    بهونه ی قشنگی پيدا کردم .نه؟ يه وقتايی موقع دلتنگيام ...همش اين دلم بهونه ميگيره .... وقتی خاطرات گذشته برام مرور ميشه ! دل گرفته هم عالمی داره.. اون وقته که ‌ بازم طاقت بغضم ميشکنه و بی صدا اشکام سرازير ميشن ....ياد گرفتم واسه هرچی مغرورم! ولی واسه دلم مغرور نباشم آخه به اندازه ی کافی غرور ديده.....

باور نميكردم كه همه زندگيم يك پنجره باشد پنجره اي كه بارها و بارها ديده بودمش، اما نه اين گونه.
باور نميكردم كه همه چیز در این پنجره باشد. پنجره اي به وسعت همه نيازها.
پنجرهاي كه هر گوشه اش نمايانگر خواهشي است و من نيز شده بودم نيازمندي بر پاي اين پنجره.
پشت اين پنجره چه خبر بود؟.
خسته شده بودم. احساس سربار بودن همه وجودم را فرا گرفته بود. تحمل نداشتم. چيزي بزرگتر از بغضي هميشگي گلويم را ميفشرد.
چقدر صبر؟ چقدر استغاثه؟ آقا چقدر؟ چقدر؟
صداي پرپر شدن را ميشنيدم، صداي ناله، التماس، نياز. صداي بال بال كبوتران. اين چه هم همه اي است؟
منقلب شدم، گرمم شد، ازتب داشتم می سوختم .

خدا جونمممممم ....

خدااااااااا .......
شرمم از آن است که نامت را بر زبان جاری کنم ...
و یا آنکه با همان قلم ، "ن والقلم ما یسطرون" که بر آن سوگند یاد کرده ای،  بخواهم بر مصحف ، زیبایی تمام یعنی اسمت را رقم بزنم .
چون به خاطر ازدیاد رذایل و ناپاکی های دهان وباطنم ، شرم از اوردن نامت دارم.
 تو را هم به دیگر نام صدا می زنم ...... ای فریاد رس ........
من در تمام برهه زندگی ام در کشاکش همه سختی ها و طی همه لطف ها و مرحمت هایت شاید سر بلند بوده ام .
 ولی امروز ...
 با تمام تفاسیر و وجوه معنی " کلانعام بلهم ازل " را به تصویر کشیدم 

...یا اله العاصین...
من در جهل و قباهت رفتارم معترفم و دعایم "اللهم اهدنا صراط المستقیم "است

راستی هنوز نویدت را در گوش دارم ، با تمام ناشنوایی گفته هایت .

"السابقون السابقون اولئک المقربون"

من می خواهم در بازگشت دوباره به سویت از دیگر مذنبین و نادمین سبقت بگیرم .

 چون چند صباحی دیگر "انا لله و انا علیه الراجعون " ...

می دانم که ای دوست نه گفتن برای تو نیست 

 چون تو را همیشه با "بسم الله الرحمن الرحیم " می شناسم .

بزرگوار کلام من حرف سر به صخره خوردگان است ...

"از آن روزی که ما را آفریدی      به غیر معصیت چیزی ندیدی

خداوندا به حق هشت و چارت    گذز از ما گنه دیدی ندیدی "

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:32 توسط منتظر بی قرار| |

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...  

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.  

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود... 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.  

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.  

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:30 توسط منتظر بی قرار| |


Design By : Night Skin